تبليغاتX
حرفهای خودمانی

                                     به نام آن همیشه مهربان

خدایا سپاست می گویم از آنکه:


مرا دستی دادی تا بنویسم نه اینکه نان را از سفره ی همسایه بدزدم.

شعوری دادی برای درک رسالت قلم  تا حرفهای دل را بر صفحه ی کاغذ بنگارم نه آنکه حقی را ناحق سازم .

چشمی دادی تا حقایق را ببینم و بخوانم نه آنکه دریده گردند برای دیدن عیوب دیگران .

گوشی دادی تا سخنانت را بشنوم نه آنکه حرفهای یاوه دیگران را.

پایی دادی تا در مسیرت حرکت کنم نه در خلاف جهت خانه ات.

سری دادی تا در سجده گاه بر زمین سایم نه آنکه اندیشه بد در آن بپرورانم.

قلبی دادی تا مهرت را در آن جای دهم نه کینه ی دیگران را .

ذهنی دادی تا علومت را فراگیرم و نادان نمانم نه آنکه نقشه های پلید در آن جای دهم.

اما نمی دانم همه ی اینها که تو به من ارزانی داشتی رسالتشان را دریافتم یا نه ؟

 اینکه تو زیبایی وخواهان زیبایی . و اکر همه ی اینها به من بخشیدی از سر محبت

 بود و اینکه هرچه بیشتر خود را با تو مانوس بدانم نه آنکه خود را از تو محروم.

یاریم کن مهربان تا از مسیر جهل و نادانی دور شده و هر روز بیشتر از پیش به

سوی نور به سوی تو به سوی مهربانیت گام بردارم . یاریم کن تا نادان نمانم و از

 غافله ی یارانت جا نمانم . یاریم کن تا عشقت را دریابم و عاشق و وفادار به

 عشق تو زیباترین معشوق .یاریم کن تا تشنه ی آموختن حقایق باشم . یاریم کن تا

 دستانم- شعورم- چشمانم -گوشهایم -پاهایم -سرم -ذهنم -همه و همه در جهت

شناخت تو باشد و یاری رساندن به مخلوقاتت تا حد توانم.

آمین


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 16:20 توسط بهار |

به نام خدای شکوفه ها و سرسبزی و بهار .

خدایا سال نو را

      سال نور و عاشقی فرما

                زندگی کردن نشانم ده

                و را ه و رسم دل دادن ستاندن پیش پایم نه

                      به کامم لذت باهم نشستن مهرورزیدن عنایت کن

فهیم ارزش هر لحظه ام گردان

بدانم

       خنده در آیینه بس زیباست

بفهمم

       بغض در آدینه دست ماست

 روزهایتان بهاری و لحظه لحظه زندگیتان سرسبزی بهار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 14:10 توسط بهار |

 

یـادمـان باشد اگـــر شاخه گلی را چـیدیـم

وقت پـرـپر شدنش سـوز و نـوایی نکنیـم

پـر پـروانه شکستن هنـر انسان نیست

گر شکستیم زغفلت، من و مایی نکنیم

یـادمـان باشد سر سجاده ی عـشق

جـز بـرای دل محبـوب دعــــــایی نکنیم

یـادماـن باشد اگـر خاطــرمان تنهــــــــا شد

طلب عـــشق ز هـــــر بـــی ســـر و پـــایی نکنیم

 

پی نوشت :
نمی دانم این شعر از کیست اگر نام شاعر را می دانید آنرا برایم ارسال کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت 11:49 توسط بهار |

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
                        پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
                                                 اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
                               به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یکریز
                                             شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه ترا
باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
                                                     اگر قلک کودکی لحظه ها را  پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
                                                                 برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
                                     و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
                         و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند بربچینم
تو را می توانستم ای دور
                                        از دور
                                                           یک بار دیگر ببینم

همیشه زنده یاد زنده قلم
دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت 9:14 توسط بهار |

به نام عشق

سلام ای غریب. ای زائر کوچه های باران .ای عشق .ای دوست داشتنی ترین. سالهای سال است که کبوتران بر بلندای گلدستۀ ضریحت ترانۀ عشق می خوانند. و زائران حرمت را به ترانه ای حزین میهمان می کنند. سالهای سال است که آهوان خسته دل ،به امید رهایی به خانه ات پناه می آورند از ترس صیاد و دلشان می تپد تا تو ضامنشان گردی و تو چه مهربانانه ضمانتشان می کنی. و آزاد از هر قید و بند صیادی . سالهاست که اشکها را در کاسۀ چشم به پیشکش می آوریم و با تو عهد می بندیم که اگر دست دلمان را بگیری ما هم ترا و دینت را یاری کنیم. اما هنوز پای از درخانه ات بیرون نگذاشته تو دستهایمان را پر می کنی از شادی و شور و حاجت روا یمان می سازی. ما هم مثل همیشه فراموش می کنیم عهدی را که با تو بستیم .و بار دیگر، هنگامۀ غم و غصه ای دیگر، باز می آییم و می خوانیم و گریه سر می دهیم و عهدها با تو می بندیم و تو که می دانی ما عهد شکنیم و فراموش کار، باز پذیرایمان می شوی و میمهانمان می سازی بر سخاوتت .بی هیچ دل شکستگی و قهری . سالهای سال است که غریبان راه خانه ات را در پیش گرفته اند و می دانند آنجا مامن تنهایی هایشان است و هرگز نه غریب می مانند، نه گم کرده راه. اما ، تو. تو چه میکنی ؟ کبوتران، آهوان ،عهد شکنان، دل خستگان، غریبان ،راه گم کردگان ،دردمندان، همه و همه می آیند به خانه ات و می روند .و تو همچنان غریبی. همچنان غریب .ای غریب ای زائر کوچه های باران .سلام .

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت 10:30 توسط بهار |

به نام مهربانی

امتداد نگاهم را می سپارم به دور دست ها به دورهای دور. به آنجا که عشق بود و کینه نبود، مهر بود و قهر نبود، لبخند بود و اشک نبود، شادی بود و غصه نه. نور و روشنی آبشار آبشار می بارید و تاریکی فوج فوج فرار می کرد. به لحظه ای که آمدی. پر صلابت. اذان عشق از منارۀ دل خواندی و تکبیر بندگی از گلدستۀ جان و روح. آمدی .چه تنها و چه غریب. تنهایی ایت را در غار پنهان می کردی و ذکر حق با معشوق همیشه جاوید می گفتی. و آن گاه که فرشتۀ مهرش ترا گفت : بخوان به نامش و به یادش ،عاشقانه خواندی. بی هیچ تعلیمی، بی هیچ سوالی، بی هیچ شکی و شبهه ای. قدمهایت استوارتر از همیشه کوچه ها را در نوردید. فریادی زدی و خواندی اش. یکتاییش را، مهربانی اش را، حقانییتش را. چه مظلومانه در کوچه پس کوچه ها دور از نامحرمان، با همراهانت قصۀ عشق را مشق می نمودید. تا آن گاه که گفت : فریادت را ،حقانیتم را ،یکتایی ام را، همه جا و با همه کس به صد شور و نوا بلند بلند جار بزن. و از هیچ چیز و هیچ کس نهراس که من با توام .و باز هم فریاد زدی. بی هیچ سوالی، بی هیچ ترسی، بی هیچ شک و شبهه ای .زدندت. ترا و یارانت را .با سنگ. با تازیانه. به آتش کشیدند خانه ات را. و ناسزایت گفتند. داغی خورشید را بر پوستهاتان چشاندند. عطش تشنگی را بر پیکرتان باریدند .ضربه های تازیانه بی رحمانه تنتان را نوازش می کرد .اما شما در عشقی بزرگ، در مهری بزرگ، ذوب شده بودید و هیچ نمی دیدید و نمی خواستید جز حق .جز او. جز عشق او. ترا و همراهانت را از خانه و کاشانه بیرون راندند. اما چه کج خیالانی که ندانستند شما دردلها خانه دارید و برای زیستن به هیچ سرزمین و جای ثابتی احتیاجتان نیست. شما بر کشور دل حکم می راندید. شما که نور بودید و معرفت و عشق. و مگر می شود جایی که نور به وسعت تاریخ هست، تاریکی بتواند برای لحظه ای رخ نماید ؟ آنقدر زجر کشیدی تا بفهمانی که خدا یعنی چه؟ که معبود کیست؟ که خدا عشق است .نور است. شادی است. باران است بر دلهای کویری و تفتیده. چه سالها گذشت و گذشت تا به بشریت بفهمانی که آن مهربان چیست؟ و وسعت مهرش تا کجاست؟ او که در تو و تو که در او تجلی یافته بودید. او که رضایتش رضایت تو و تو که غمت غم او بود. اما ... چقدر حافظۀ روزگار ضعیف است؟ چه قدرما انسانها قدر ناشناسیم؟ آن همه رنج، آن همه درد، داغی بیابانهای تفتیده بر تن نحیفتان، ضربه های شلاق بر سرو صورتتان، زخم شمشیر بر پیکرتان، خون آلاله های سرخ را بر پیشانییتان و عطش و داغی صحراهای سوزان را تاب آوردید. تا رسالتتان جاوید بماند. تا خدای را آنگونه که هست ببینیم و بشناسیم .همه و همه را فراموش کردیم .و به راستی آن اسلامی که تو آوردی چه بود؟؟ آن پیغامی که تو بر یارانت خواندی که این چنین شیفته ات شدند که هر زخم و دردی را تاب آوردند چه بود ؟ تو چگونه سخن خدای را به گوش جان آنان می رساندی که هنوز کلامت پایان نیافته پرندۀ روح تا آسمان ،تا بی نهایت اوج گرفته بود؟ تو چه کردی؟ چه گفتی ؟ چرا اکنون قرآن با من ،با هم نسلان من، غریبه است و فقط زینت بخش سفره های شادی امان یا مراسم عزایمان ؟ چرا خدا را فقط در هنگامۀ نیاز می بینیم و می خوانیم ؟ چرا اسلام را زنجیری می بینیم دست و پا گیر؟ چرا دین را قفسی تنگ و تاریک می دانیم که ما را از هرچه شادی و آزادی است دور می سازد ؟ چرا نماز را به اجبار میخوانیم و گاه اصلاً نمی خوانیم ؟ چرا؟ چه شد؟ چه رفت؟ چه اتفاقی افتاد که این همه فاصله بین اسلام ما و پیغام تو افتاد؟ چه شد که اینگونه شد ؟چرا حجاب برای ما زجر آور است و طاقت فرسا ؟چرا دروغ و نیرنگ برای ما دست آویزی شده است برای رسیدن به تمام آرزوهایمان ؟و راستی ،غریبه ای گم شده در کوچه های عمرمان؟ تو چه اذانی در گوش فرزندانت ،در گوش فرزندان فاطمه (س) و علی(ع) خواندی که تا پای جان برا الله اکبر آن قد قامت عشق بستند. و یک دم در مقابل کفر رکوع نکردند ؟چگونه قرآن را برای آنان تلاوت و تفسیر کردی که تا همیشه بر سجادۀ عشق به آن یگانه، سجدۀ شکر خواندند؟ و حسن (ع) آن شاگردی شد در مکتبت که شبیه ترین به تو، مهربانترین انسان و مظلومترین فرندنت . که جگر سوخته اش را پای رسالتی که بر دوش داشت به درگاه الهی پیشکش فرستاد .تو چه گفتی که باران باران خون از دهان و گلویش می چکید اما یک دم نام حق ،نام تو، مهر یگانه اش، از زبانش جدا نشد .و حسین (ع)باغبانی تشنه لب که تا همیشۀ تاریخ آزاده ماند و سیراب. و زینب (س) اسطوره ای شد که صبر را درس آموخت در هنگامه پرپر شدن گلهای تشنۀ باغ زندگیش . و فاطمه ات (س) پهلویش را میان در و دیوار ناجوانمردی تاریخ له کرد تا ریشه اسلام نخشکد. و علی ( ع) آن جوانمردی که هنوز در هنگامۀ درد و سختی می خوانیمش . به راستی چه اتفاقی برای ما ،برای بشریت افتاد که اینگونه حافظه اش را از دست داد؟ هرچه که بود به فراموشی سپرد. چقدر فاصله است میان اسلام ما با اسلام تو که سراسر سلام بود و تسلیم؟؟؟. راستی این فاصله ها را اول بار چه کسی به وجود آورد؟ این فاصله تا کجای تاریخ می خواهد ادامه یابد؟ . اسلام تو چیست ؟ آیا می توانی پاسخم گویی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 16:13 توسط بهار |

راستی را دیدی که گدایی می کرد و فریب که خدایی؟؟؟؟؟؟

در کجا ایستاده ایم و به کجا راه می بریم ؟

فغان از قلب های تقلبی!

وای از غریبه های کوچه انسانیت !

دروغ تا کی؟

ریا تا کجا ؟

زخم تا چه حد ؟

سنگدلی تا چه سان ؟

چه ساده لباس راستی از تن به در کردیم

و جامۀکثیف و پوسیدۀ فریب پوشیدیم!!!

چه جاهلانه دروغ را عروسی زیبا روی نشان دادیم ؟

چه خودخواهانه صداقت را به زنجیر کشیدیم؟صداقت زنجيرشده

چه مغرورانه خویش را خدا نامیدیم و قادر به هر کاری!!!

چه دروغها که گفتیم تا باورمان کنند

چه زشتی ها نقش بستیم تا دمی بخندیم و قهقهۀ مرگ سر دهیم

کاش می فهمیدیم!

انسانیم !

پاکیم

عاشقیم

زلالیم چون آب

شفافیم چون آیینه

حساسیم چون برگ گل

سنگ نیستیم

و نه آهن

و نه خشت

و نه صخره

و نه سیاهی

که اگر بودیم دیگر انسان نبودیم

کاش می دانستیم

وای بر ما

وای بر روزگار ما

که راستی گدایی کند

و فریب خدایی!!!!

راستی ؟

راستی را دیدی که گدایی می کرد

و فریب که خدایی ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 22:2 توسط بهار |

سلام ای دوست ،ای یار، ای عشق ،ای آنکه نمی دانم چه بنام ترا ؟ آنقدر واژه ات پرمعنا و زیباست که مرا یارای تفسیر آن نیست. پس ساده و بی ریا سلامت می کنم بدون آنکه نامی بر تو بنهم .سلام می کنم به تو که کوچ غریبانه عشق را از سرزمین بی مهریها آغاز کردی تا در ساحل صفا و مهر آرام گیری به تو که سکوت شب را شکستی و با صدای رسایت عشق را فریاد کردی. به تو که چون مهتاب لبخندی از سر مهربانی به آسمان زندگیم زدی و چون آفتاب به گلهای تنهای قلبم نور هدیه کردی .به تو که باران عشق بر کویر تفتیۀ دلم باریدی تا عشقت را تا بی نهایت،تا همیشۀ روزگار، سیراب شوم به تو که تمام هستی ام را به یک ناز نگاهت می فروشم اگر بیایی .زمانی مرا گفتی که عشق یعنی سفر ،وشوق یعنی در حسرت نگاه دیگری بودن. آری تو رفتی تا من هم به عشق تو رنج جدایی و سفر را به جان بخرم و هم به شوق دیدارت در حسرت زیبایی چشمان دریایی ات بسوزم .آنروز چلچله ها آوازی می خواندند بس غریب و شقایق ها در بستر دشت بر سجاده ای از خون در مرگ آرزوهاشان نوحه سرایی می کردند آنروز شاپرکها بال پرواز نداشتند و دشت در سکوتی مبهم رفتنت را تماشا می کرد آنروز پروانه ها هم از سفرت در حیرت ماندند آنروز رفتی تا هستی ام را به آتش کشی اما . من صبر را در مکتب تو آموختم تو که والاترین معلم زندگیم بودی تو که به من آموختی در مدرسۀ زندگی شاگرد صداقت باشم پشت میز عطوفت بنشینم قلم عشق بر دست گیرم و در دفتر روزگار انشای مهربانی را به نگارش در آورم تو که به من آموختی ریشه هایم را در خاک محک کنم تا با وزش هر بادی برخود نلرزم تو که به من آموختی در زمستان به شوق آمدن بهار تمام لحظه های سرد را تاب بیاورم تو که ...... و تنها یک چیز را نگفتی ندیدنت را چگونه تاب بیاورم کاش می دانستی بی تو مرا باور ندارند کاش می دانستی چه زخم ها بر می زنند بی تو و بی همراهی دستان مهربانت که سایبانی از مهر بود بر آسمان دل تنها و غریبم کاش می دانستی

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 22:1 توسط بهار |

 

به نام مهربانترین

ای مهربان می خواهم با تو سخن بگویم اشکهایم را چونان دسته گلی به تو تقدیم می کنم نمی دانم آیا پذیرای آنها خواهی شد ؟ ناله های دل را بر سنگفرش زمین دلم قرار می دهم و با دنیایی از حزن و اندوه به سراغت می آیم اما در ذهنم پرسشی است: اینکه آیا مرا به خانه قلب تو راهی هست ؟ ای خورشید زندگی بخش، در آغوش کدامین غروب جای گرفتی که دیگر طلوعی به همراه خویش نداشتی ؟ ای شمع شب افروز، کدامین باد ویرانگر شعله ات را خاموش ساخت که دیگر هیچ دستی برای افروختنت به حرکت در نیامد ؟ ای امید واپسین، در آغوش کدامین خاک غنودی که دیگر چشمهایم تصویر زیبایت را نمی بینند و گوشهایم آواز دلنشینت را نمی شنوند؟ مهربانا گمان می بردم که به دیدارت آمده ام اما افسوس برای وداع آمده بودم. حرف دل را تنها برای تو می خوانم تنها برای تو. آیا آنها را خواهی پذیرفت ؟ آیا اگر راهی را که به کوچه باغ های تو می پیوندد در پیش گیرم به پیشوازم خواهی آمد ؟

به خویش دلداری می دهم .با دل نجوا می کنم که: حتماً روزی، در خم کوچه ای، در روشنای آسمانی ،در سپیدی صبحی ،در طلوع خورشیدی، در رقص نوری ، در هنگامۀ بیداد و هیاهوی بادی، در شستشوی چهرۀ گلی با ژاله ای، در سلام پرستوهای عاشق و بیقرار به درخت چناری ،در عطر نان پر شده در دستان دختری، در پیچش شمدانی به ساقۀ درختی، در انوار طلایی گندم زاری، در چین و چروک پیشانی پیرزنی رنج دیده، در پینه های زمخت دستان کارگری، در آوای خوش بلبلی، در عشق بازی پروانه ای برای شمعی، و بالاخره در سلام خدا به هرچه هستی و جهان و زندگی گل خواهی کرد و مرا به ترنم خوش مهرت میهمان.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 22:0 توسط بهار |

 

امشب برای تو می گریم . برای تو ایی که پس از آخرین غروب چشمانت، به انتظار طلوعت نشسته ام . وقتی به بازی کودکانه باد و ابر می اندیشم ، باز هم میگریم . که چه سرخوشند اینان در این برهوت تنهایی و قحطی دلخوشی . دیگر از چشمه کوچک ولی جوشان چشمانم شرمنده ام که نمی توانند کویر تشنه قلبم را سیراب کنند. اکنون شقایق های شوره زار تنهایی ام از من آب می خواهند و من در جواب نگاه ملتمسانه اشان باز هم می گریم .اما هنوز دل سیراب سیلاب اشک نشده ، گونه های تبدارم ، اشکهای غلطانم را می بلعند.حرارتی که از سوز دل است. دلی که از هجرمی گدازد و می سوزد اما دم بر نمی آورد. بیا ای آشنا ، بیا تا با عطر نسیم خوش آمدنت بار دیگر عشق را ز سر گیرم و زندگانی را . بیا که من و تو درکنارۀ همین دریا ، در خم کوچه پس کوچه های زندگی ، عهدی بندیم باهم . که: دیگر نخواهیم هیچ زندگی را بی محبت ، هیچ محبتی را بی یار، هیچ یاری را با چشمی گریان ،هیچ گریه ای را بی شوق ، هیچ شوقی را بی دل ، هیچ دلی را بی عشق ، هیچ عشقی را بی زیبایی، هیچ زیبایی را بی زندگی و هیچ زندگی را بی محبت ....................

بیا که با یک سبد گل عشق به پیشواز دل یکدیگر برویم . حال من اینجایم . ایستاده ام بر سر راهت، تا تو بیایی و عهد خویش بر تو بخوانم. تو به عهد خود وفادار می مانی ؟ اینکه هیچ زندگی را بی محبت و .................... نخواهی و نخوانی ؟؟؟؟ .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 2:4 توسط بهار |