«يادم كن»
و در آن لحظه كه دستت به دعا بالا رفت...
و در آن دم كه دو چشمت هوس باران كرد...
و در آن ثانيه كه قلب، ترك خورد و شكست...
و دلت مزرعۀ سبز نيايش گرديد...
و همان دم كه نفسهاي دعايت به شمارش افتاد...
و همان لحظه كه همراه ملائك به حريمش رفتي...
جان و روح و دل و احساس، همه، صيقل خورد....
و غرورت بِشِكَست...
و همان وقت كه بر خاك درش سجده كنان ميگويي:
-كه منم بي كس و تنها و تو را دارم و بس!
و همان دم كه دعايت به ندايي برگشت:
- جان من! دست به دستم بگذار
من، تو را تا تهِ هستي به دو صد عشق،
دو صد مهر، پذيرا هستم....
تو در آن لحظه، دمي مثل نسيمي گذرا
-يادم كن-
منِ جا مانده از اين غافلۀ عشق غريبم به خدا!!